اندیشه
فرصتی برای هم اندیشی
فصل دوباره ی زایش ها اما از همه ی آن همه پرواز آن همه اوج تنها رد پای یخ بسته ی عبور مانده و بس کوچ بی بازگشت پرندگان مهاجر آخرین نفرین ثانیه ها بود و دیگر همه چیز تسلیم تارهای کهنگی خواهد شد و میدانم مردمان مرده ی شهر به صدای شوم جغد ها هم زنده باد خواهند گفت.... میبینید؟
هجرتی در راه است لحظه ها آبستن التهابند و زمان همچنان دلهره بر دوش به عمق تاریکی شب ثانیه ثانیه تخم نفرت می پاشد فانوس ها سر به دارانند و سکوت زهر رازآلودیست که دست پنهانی مرگ در فضا می پاشد تا سقط کند هرچه جنین اندیشه را که مادر افسوس زیر پای آخرین فانوس های سر سپرده بر دار آبستن است مریم وار. هجرتی در راه است کوچ سختی در پیش شب اگرچه شب یلدا باشد بیش ازین دیر نخواهد پایید..
آمیخته با صدای تقلای دستان پیر مادر بزرگ برای زدودن سیاهی های دیگ های مسی در انتهای مرز خواب و بیداری من لمیده در تراس بلند خانه چوبی مست بوی وهم آور حصیر اتحاد و یکرنگی مسحور صدای جیرجیرک های تابستانی تمام دارایی و خوشبختیم بود که من در سفرِ ناگزیرِ بلوغ در پیِ یافتنِ دانایی مسحور سراب خوشبختی و تمدن در کشاکش رنج رسیدن به ماه و ستارگان و عوالم ناپیدا گم کردم و دیگر دیر شده بود آنگاه که برگشتم تا بیابم گمشده ام را آنجا بالای میله های آبی رنگ تراس خانه ی پدربزگ پارچه ای آویزان بود "در این مکان زمینی به مساحتِ فلان به قیمتِ فلان فروخته می شود" ........ کاش لایق باریدن باران باشم لایق قطره قطره ی آواز ناودانی پیر کاش هنوز میفهمیدم زبان آهنگین شیروانی را در چهل مضراب نت موسیقی باران کاش می شد روزی دوباره خیس باریدن باران باشم مبهوت تماشای هم آغوشی پرنده ها زیر سقف پشت بام خانه مادربزرگ خمار بوی دود و سرگرم بازی شعله های آتش و در انتظار طعم بی همتای سیب زمینیهایی که زیر خاکستر تجربه ی چوب خشک دانایی به بلوغ فنا رسیده اند و من کجای این سفر ناگزیر بلوغ گم کردم بقچه ی ساده ی نان و پنیرم را... و ترسی ندارم از هجوم بی شرمانه ی این قشون ثانیه ها یا آن تیک تاک های ناقوس وارشان در حکومت نظامی شب های سکوت بدان که سکوت را نمی توان به زنجیر کشید که سکوت خود مرگی است مرگی سبز یا سرخ یا شاید سفید سکوت سنگ قبر اندیشه است چرا که تا اندیشه باشد؛صدایی هست، و تا صدایی هست؛ مرگی نیست، و نه سکوتی. سکوت حتی اگر سبز هم باشد،مرگ است؛ و این ظلمت شبهای سکوت جز با آفتاب اندیشه به صبح نخواهد رسید من تنها به این خاطر از ثانیه ها دلگیرم که چرا آن تصویر زیبای کودکانه ام نشسته در وسعتی سبز و سرمست از لذت درک تمام هستی _ محو تماشای بال های پر از رمز و راز کفشدوزک ها _ روزی زیر آوار«آرزوهای محال» در پیچ و خم های بازیچه_ درس و مشق و مشق و مشق _ گم شد و من ماندم و حسرت یک لبخند ساده آری من سالهاست که مرده ام و این سکوت قهقهه ی کلاغان مبتلا به درد بی درمان دیر مرگیست که در عبور از این قبرستان سکوت نثار سنگ قبرم می کنند سکوت رفوزه شدن در امتحان بزرگ اندیشه هاست ... زمستان 1389 ...کاش آن روز که تکیه بر درختی خسته از نباریدن بهار گویی همین دیروز بود ...![]()
![]()
![]()
من هنوز زنده ام
هنوز نفس می کشم
چون دروغ می گویم
زنده ام چون دروغ گفتن را خوب بلدم
چون تزویر همراه من است و اوست که مرا حفظ می کند
من تنها دروغ را می فهمم
تنها دروغ را می شنوم
و این تنها دروغ است که مرا به اوج لذت خواب خواهد برد
من از حقیقت بیزارم
از حقیقت که بوی مرگ میدهد بیم دارم
و می دانم
که تنها حقیقت است که مرا به نهایت درد و وحشت می
کشاند
و از خواب بی دردی بیدارم می کند
و راحتی تزویر را از من می ستاند
من فراموش کرده ام چگونه
آنگاه که کودکی رها در دامان دشتی سبز بودم
بر مزار کفشدوزکی
در هجوم رد کفش هایی آشنا
بارها گریستم
![]()
![]()
![]()
بگذار خدایا بنویسم،بگذار بنویسم که آمده ام اینجا در این دنیای تاریک و بی رحم تا گم کنم عشق را و فراموش کنم دوست داشتن را...
آمده ام تا کور شوم و نبینم
تا کر شوم و نشنوم
تا لال شوم و نگویم
تا زنده باشم و روزی هزار بار بمیرم....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و در انتظار پوچ بار آوردن شکوفه های عاجز از درک فنا
در انتهای پیچ رویاییِ خواب
ثانیه های التهاب و انتظار را
در شمارش بی پایان غار غار کلاغانِ
شیفته تکرار
می گذرانم
سوت قطاری لبریز از عبور
خالی از حس نفرین شده سکون
مرا با خود ببرد
و من خوشحال خواهم شد که چون کلاغان
دچار نفرین سیاهِ دیر مرگی
نبوده ام ...![]()
![]()
![]()
که عطر گلبرگهای گل سرخ حیاط خانه مستمان می کرد
نگاهمان به دنبال پروانه ای به پرواز در می آمد
همنشین خاک بودیم و
همه آرزوهامان در یک صفحه نقاشی جا میگرفت
آری گویی همین دیروز بود
که بزرگترین آرزویمان داشتن جعبه ای از مدادهای رنگی بود
و چه خوب با همه سادگی
تمام وسعت نگاهمان را نقاشی می کردیم
وچه کودکانه آنها را با نقاشی های ونگوک مقایسه می کردیم
با یک برچسب کوچک صدآفرین پرواز می کردیم
و بزرگترین آرزویمان این بودکه همه واژه ها در کتاب فارسی مان جدا جدا نوشته شوند
راستی چه بر ما گذشت که بزرگ شدیم؟
ما بزرگ شدیم یا آرزوهایمان؟
ما یا خواسته هایمان؟
راستی چرا مدتهاست عروسک هایمان با ما قهرند؟
چرابا ما حرف نمی زنند؟
یا شاید ما دیگر زبانشان را نمی فهمیم؟
کاش برگردد روزگاری که دلم برای کفشدوزک داخل گلدان تنگ شود..... ![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |



